*** کاربران گرامی سایت در حال بروز رسانی می باشد ، احتمال دارد صفحاتی دچار مشکل فنی شود که در حال بروز رسانی و تغییرات در سایت هستیم از صبوری و تحمل این اشکالات از شما سپاس گذاریم *** 

× تصاویر و سفرنامه تورهای پاییز 96

file سفرنامه تور سیستان بلوچستان مورخ 12 الی 96/9/17

1 ماه 1 هفته قبل #1828 توسط راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
سفرنامه تور سیستان بلوچستان
مورخ 12 الی 96/9/17
راهنما: وحید شعبانی




با یاد او

سفرنامه سیستان
آی جادوگر جادو کن مرا ...
جاده جادو کنان باز ما را به خود می خواند . پاییز ساحر شده است و سحرمان می کند . چشم به روی سحر گاه دوازدهم آذر نود و شش خورشیدی می گشاییم و همدل با یاران جانمان قدم در راه می گذاریم . اینبار می رویم برای شناسایی راز گل سرخ . رازی که دل در گرو افسانه های این کهن بوم ایران دارد . همگام با رستم دستان دیگر افسونگران راهی دیار سیستان می شویم . قطار چونان ماری دلکش و دلربا کوه و کویر را در هم می تند و ذره ذره پیش می رود . هر کدام اطاقکی در ترن داریم و در دلمان شوق آشنایی با یاران موج می زند . شهرها را یک به یک از پنجره کوچک قطار دید می زنیم و مشتاقیم به روبرو . قطار مسافرانش را خانواده می کند . یکدل و بیرنگ . اطاقک ها را یک به یک طی می کنیم و با دوستان جدیدمان آشنا می شویم . برخی نیز کهن یارند و دیر دوستی کهنه ای با آنها داریم . روز را در درون قطار به شب گره می زنیم و شب زنده دار جاده می شویم .
در مسیرمان تهران و قم و اصفهان و یزد و کرمان را پشت سر می گذاریم تا به سیستان و بلوچستان غیرتمند برسیم . سفر ادامه دارد و شب از کناره می رود . خورشید طلوعش را ارزانیمان کرده و حالا چشممان به جمال زاهدان شهر شوریدگی روشن شده است .
از قطار پس از یک روز سفر پیاده می شویم و راننده بلوچ آقای گرگیج به همراه قاسم جان نعیمی به استقبال مان می آیند . بار و بندیل سفر را در هتل می گذاریم و سبکبال عازم دیدار از موزه بزرگ جنوب شرق ایران می شویم . خانم راهنما برایمان از تاریخ سراسر نکته این کهن دیار می گوید و ما هم غرق تماشاییم . طبقات را می چرخیم و مدام ثبت می شود خاطراتمان .



پس از گرفتن عکس یادگاری با حضرت رستم به سوی هتل جهانگردی باز می گردیم . جایی که جناب میرحسینی با شاخه گل رز در انتظارمان ایستاده است . ایشان برایمان کمی از گردشگری می گویند و گپی میزنیم و ناهار می خوریم و کمی استراحت .






عصر روز دوشنبه راهی دیدار از نمایشگاه صنایع دستی می شویم و کلی سوغات دست باف و دست ساز از هنرمندان بی ادعای سرزمینمان می خریم .



ذوق داریم و همانطور راهی بازار قدیم زاهدان و مرکز خرید معروف به چهارراه رسولی می شویم . می چرخیم و خرید می کنیم . شهر را برانداز می کنیم و به هتلمان برمی گردیم . با برخی دوستان حلقه ای گرد چراغ های نفت سوز می زنیم و بسیار بسیار قارچ می خوریم و البته سوپ و کشک بادمجان . کلی هم سفارش عبای شیری و شتری می دهیم و بعد عمری دراز تازه می فهمیم که شیر زرد است . حالا نوبه خوابیدن است .
صبح از راه رسیده است و همسفر تازه واردمان که از اینجا به بعد کاپیتان ماست در ورودی هتل انتظارمان را می کشد . آقای نهتانی و احمد خزائی و ممد. آباد شهر دیروز که حالا زخم زمان پیکرش را سوزانده است ما را به خود می خواند . می رویم برای لمس تن تاریخ در شهر سوخته . دیرینه ای از 5 هزار سال پیش. ابتدا موزه اش را می بینیم و 9 قبر معروفش را . آقای مرعشی گل گلاب هم هست و همراهیمان می کند برای فهمیدن اسرار دنیای باستان .















پس از موزه قدم بر سفال های شکسته شهرسوخته می گذاریم . اینجا تن وطنم نحیف است و شکننده . سکوت تاریخ مدام شلاقش را بر صورتمان می کوبد و هیرمندی که حالا دیگر صاحبش خاک ما نیست . شهرسوخته پر رمز و راز است . نه از آن رازهایی که به یک غمزه از هم می پاشند . رازی از جنس درد و محرومیت . نادیده انگاری و غربت .









وقت تنگ است و قلعه نو در دل خاک کهنه انتظارمان را می کشد . آقای رضایی میزبان ما شده است و سفره ای بی ریا برایمان پهن کرده است .. لختی پایمان را دراز می کنیم و ناهار دلچسبی با کویرنشینان نوش جان می کنیم .



می رویم برای تماشای شهر باستانی زرنکا ، زرنج یا دهانه غلامان امروزی . هزاران سال پیش طوفان زرنج را در کام خود فرو برده و دوباره آن را پس از سالها به روزگار ما پس داده است . این شهر مهندسی ساز هخامنشی را می بینیم و می رویم . وقت هایی هست در زندگی که خوشبختی دستانش جلوی دهانش می گیرد بلند اسم مان را فریاد می کند . دیدار از هامون دلشکسته و یار دیرینه اش کوه اوشیدا از آن خوشبختی هایی ست که نصیب هر مرد و زن نخواهد شد . آرام آرام با یارانمان از کوه بالا می رویم و برگ های دفتر تاریخ ایران را ورق می زنیم .









گالری نقاشی های به جا مانده از عهد دور را می بینیم و بر بلندای خواجه می ایستیم . خورشید در حال غروب است و ما حال و هوایی در دل داریم . از آن وقت های بی وقتی است این حالمان . دوباره وداع و مشق بازگشت . در سیاهی شب همراه با ماه و ستارگان کویر راه را طی می کنیم و به طرف زاهدان می رویم . با همت رفقا به یک مجلس عروسی می رویم و شانس تماشای یکی از زیباترین آیین بومی سرزمین سیستان نصیبمان می شود . رقص شمشیر آن هم با بهترین آدم ها . کلی کیفور می شویم و با انرژی زیاد به هتل باز می گردیم . عبای چینی مان را تحویل می گیریم و می رویم برای خواب . فردا روز دیگریست . با قاسم جان نعیمی هم وداع می کنیم ...
صبح است و سوار بر مرکب آقای نهتانی رو به سرزمین کرمان داریم . در راه کمی تفتیش می شویم تا خدای ناکرده مواد مخدره همراهمان نباشد. افسوس که این لکه بی روا بر پیکر نحیف سیستان و بلوچستان چسبیده است .
به فهرج دیار باستانی کرمان می رسیم . علیرضا و آقای وحید زاده و رفقا به استقبالمان می آیند و ما را می برند برای تماشای بقایای جاده ادویه . یادگاری از هزاره ها ...






حال می کنیم و می رویم تا میل نادری را زیارت کنیم . استوانه ای که صدها سال یار و یاور کاروان هایمان بوده است و حالا خسته و زار است . عکسی می گیریم و می رویم برای صرف ناهار . آقای وکیلی شهردار دوست داشتنی فهرج نیز به همراه قیچک نواز محجوب به دیدارمان می آیند .















کیف می کنیم و ناهار می خوریم و انتقاد می کنیم از سرویس های بهداشتی بدون شلنگ . مقصد بعدیمان قلعه خاکی است . بنایی از دورگاهان ... شتر سواری می کنیم و چای می خوریم و داد می زنیم و می رویم و این آغاز یک ماجراست ... مزرعه پرورش اسب . زیبایی را گاها نمی توان توصیف کرد . نخل هایی سر به فلک کشیده با اسبانی از هر رنگ با کره هایشان رها در دل نخلستان . منظره ای شگفت انگیز ... رفقای جنوبی مان نیز با موسیقی اصیل جنوب و مراسم حنابندان ما را غافلگیر می کنند .









شب شب شب ... کویر کویر کویر ... آسمان پر ستاره باشد و کویر باشد و موسیقی محلی باشد و آتش باشد و من باشم و تو ... وقت هایی در زندگی هست که جزء عمر انسان به حساب نمی آید . مثل امشب . به خصوص زمانی که مستور و کیفور از کویر بیرون می آیی و می خواهی بروی که ناگهان چاله ای از آب زیر پایت سبز می شود و اتوبوست را به درون می کشد و باز هم آتش و هیزم و خنده و هلال احمر و تن ماهی و نان و پتو و بیل و کمپرسی و صدای هل دادن های بی فایده ... چند ساعتی مرکب حرکتمان بر گل می ماند و ما ناگزیر از رفتن می شویم . چند سواری می گیریم و خودمان را به هتل جهانگردی بم می رسانیم ... و می خوابیم ... و راننده های بینوایمان همچنان در گل دست و پا می زنند . کاش کمی امکانات داشتیم و دیگر هیچ . چون باقی را داریم .
صبح روز بعد به همت آقای صادقی عزیز و دوست داشتنی اتوبوس بم گردی ما را به این پیر نشسته بر بلندای بم می رساند . ارگ بم. اینجا پر است از شوق ، شور ، عشق و تاریخی که سراسر غرور است و گاهی سرسخت و بی رحم .









اینجا در ارگ بم صدای چکش مسگران به گوش می رسد . صدای آوازه خوانان غریب در دل کوچه های شب . صدای بغض آلود شاه شهید، لطفعلی خان جان که تاریخ خوب به یادش دارد . صدای نجوای آدم ها در دل آوار زلزله . حالا بم پس از این همه ضجه و ستم هنوز زنده است . بم نفس می کشد و جان دارد . حالا بم زیر پای ماست . پیر و جوان از شکوهش می گویند .
اخبار واصله می گوید که دیگر دوستان سیستانی مان به ما نمی رسند و زمان فر عزیز می رود تا اتوبوسی برایمان بیاورد و می آورد . منصور و امین یاران تازه واردمان هستند . سوار بر مرکبشان می شویم و در راه آقای شهمرادی زاده عزیز کیف آقای مهین جامه را که حالا علاقه زیادی به خرگوش بازی پیدا کرده است را به ما می رساند . دمش گرم . می تازیم به سوی کرمان ...
اینبار از بازرسی جان سالم به در می بریم . آقای دکتر علیپور برایمان رانی می خرد و در آخرین لحظات به رستوران البرز کرمان می رسیم . به قول زمان فر غذای تپلی می خوریم و دوان دوان با ظرف های یکبار مصرف در ایستگاه به دنبال قطار می دویم و من همچنان در حال خوردن قارچ ..!!!! خلاصه ... سوار بر قطار می شویم، کلی راه داریم و حالا رفقای تازه پیدا کرده ایم ... خوشیم و خرم ... برای مسافران غریبه قطار جلوی درب دستشویی کنسرت می گذاریم و در رستوران قطار بحث های فلسفی می کنیم . عکسهایمان را شیر ایت (SHAREit) می کنیم و خاطراتمان را مرور . شب کم کم جایش را به طلوع خواهد داد . سکوت پر سر و صدایی در قطار حکم فرماست و من به این فکر می کنم که چقدر انسان خوشبخت است که می تواند سفر کند . روزی بوده اند و روزی نخواهیم بود و از ما جز خاطره ای نمی ماند و تاریخی که معلوممان نیست نگارنده اش چه کسی است . دوست یا دشمن .
غلامی جلوی درب راه آهن ما را سوار می کند و به کرج می رساند . البرز من پابرجاست و سفر پایان ندارد ...
بدرود و درود ...

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

بیشتر
Top