clear

سفرنامه ییلاق متش مورخ 1398/03/16 الی 17

3 ماه 1 هفته گذشته - 3 ماه 1 هفته گذشته #2192 توسط راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
سفرنامه ییلاق متش
مورخ:1398/03/16 الی 17
راهنما:اردلان بهرامی


بامداد روز پنجشنبه در یک هوای دلپذیر در نیمه خرداد ماه باهم،همسفرانی پر انرژی و نشاط سفرمان را آغاز کردیم از طریق اتوبان قزوین به سمت غرب حرکت کردیم. در میانه راه، در رستورانی نرسیده به قزوین، صبحانه ای مجلل خوردیم و وقتی که از رستوران بیرون آمدیم خورشید زیبا طلوع کرده بود و با نور ملایم صبحگاهی خود دلبری می کرد.


"صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد
دریاب که از کوی فلان می‌گذرد
برخیز چه خسبی که جهان می‌گذرد
بوئی بستان که کاروان می‌گذرد"
پس از گوش دادن به یک موسیقی انرژی بخش، به رسم همیشگی، مراسم معارفه را آغاز کردیم تا در طول سفر همدیگر را شناخته و دوستانی جدید به داشته های خود بیافزاییم. همسفران به ترتیب خود را معرفی نمودند از شغل و حرفه ، از زادگاه و حال هوای خود گفتند و به چالش این مراسم پاسخ دادند : "اگر یک چراغ جادو داشتی چه آرزویی می کردی؟ "پاسخ ها جالب و شنیدنی بود، اکثرا با از خودگذشتگی آرزو برای عزیزان خود می کردند که سالم و سلامت باشند عده ای برای بهبود وضعیت مملکت آرزوهایی کردند، آرزوی زیبایی داشتیم برای کودکان کار... و برخی دیگر برای خودشان آرزوهای شیرین و جذاب داشتند.
"آنکه مرا آرزوست دیر میسر شود
وینچه مرا در سرست عمر در این سر شود"
پس از آن به شادی و پایکوبی گذشت تا از مسیر اتوبان رشت به امام زاده هاشم رسیدیم پس از توقفی کوتاه، از کنار "سپید رود" زیبا ادامه مسیر دادیم، موافق با مسیر آب...
از رشت گذشتیم، فومن را پشت سر گذاشتیم، از کنار جنگل زیبای گیسوم عبور کردیم تا به اسالم رسیدیم و از آنجا وارد جاده خلخال شده و به آغوش این جاده جنگلی رفتیم. در میانه روز به ییلاق زیبای متش رسیدیم. در آنجا 3 نیسان وانت در انتظارمان بودند که ما را از جاده ای محلی از میان جنگل به آبشار "دریابن" ببرند.




از اتوبوس پیاده شدیم و در قالب سه گروه سوار بر نیسان، شاد و هلهله کنان راه آبشار را در پیش گرفتیم. پس از طی 1 ساعت نیسان سواری از میان زیبایی های جنگل به انتهای جاده رسیدیم و از آنجا به بعد را می بایست پیاده و از داخل رودخانه می پیمودیم. چند گروه دیگر نیز در آنجا کمپ زده بودند و اهالی محلی با ارائه خدماتی چون کباب، بلال و آش از مهمانان پذیرایی می کردند. مسیر پیمایش ما از کنار حوضچه پرورش ماهی آغاز شد. ابتدا از کنار جویی کوچک گذشتیم، به رودخانه ای رسیدیم که می‌بایست از داخل آن عبور می کردیم، با همدلی و مهربانی به یکدیگر کمک کردیم و از آن گذشتیم، در ادامه ،این رود از بین دو دیواره می گذشت و عمق آب کمی بیشتر بود، از آن هم عبور کردیم و پس از چند پیچ و خم، آبشاری زیبا در جلوی دیدگانمان پدیدار شد. همگی به وجد آمده و برای رسیدن به آن بی تاب شدیم.
همانطور که به آبشار نزدیک می شدیم نم نم باران هم شروع شد و شوق و هیجان ما را دو چندان کرد. عده ای پا ها را در آب کردند و عده هم کاملا به زیر آبشار رفتند. عکس هایی به یادگار گرفتیم کمی آب بازی کردیم و آماده بازگشت بودیم، پس قبل از آنکه باران شدید شروع به باریدن کند از همان مسیر قبلی به سمت استخر پرورش ماهی حرکت کردیم.








پس از گذشتن از رودخانه در زیر درخت بزرگی توقف کردیم و کمی خوراکی و تنقلات خوردیم و همسفر خوبمان، آقای "شاه ابراهیمی" همگان را به خواندن ترانه ای قدیمی و خاطره انگیز مهمان کرد. هر 3 گروه سوار بر وانت شدیم و را برگشت را در پیش گرفتیم، ابرها پایین آمده بودند و جنگل را مه فرا گرفته بود. جاده وهم انگیز و زیبا تر شده بود. و با رانندگی هیجان انگیز "فرزاد" راننده با صفای محلی، شور و حالی بر پا شده بود، گهگاهی ترانه هایی را یکصدا در پشت وانت میخواندیم. در میانه مسیر باران زیبای بهاری به شدت باریدن گرفت، ابتدا واهمه از خیس شدن داشتیم، ولی وقتی "آب از سر گذشت" تازه شروع به لذت بردن از باران کردیم.
"چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد‌
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد‌
عشق را زير باران بايد جست
هر کجا هستم باشم‌
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق‌
زمين مال من است"
حسابی خیس و از زیبایی بهار سرمست شده بودیم که به جاده اصلی و اتوبوس رسیدیم. سوار اتوبوس شدیم وقهوه خانه آقا " مختار" را در پیش گرفتیم و می‌دانستیم که ناهاری لذیذ انتظارمان را می‌کشد، کباب بره. با کته و کره محلی...
به قهوه خانه رسیدیم،آقا مختار به همراه خانواده مهمان نواز خود به استقبالمان آمد و برایمان بخاری هیزمی روشن کرد تا کمی خود را خشک کنیم. . پس از ناهار استراحتی کردیم چای محلی تازه دم نوشیدیم و آماده شدیم که به کلبه های محل اقامت خود برویم.
به پایین دست، به اقامتگاه خود رسیدیم . مهمان آقا "هیبت" بودیم، در مزرعه ای کوچک در دامنه کوه با پرچینی زیبا که دو
کلبه با بهارخواب های با صفا داشت اتراق کردیم و کوله بار سفر را باز کردیم، همسفران بین دو کلبه تقسیم شدند و استراحتی کوتاه کردند.


سپس همگی در جلوی کلبه بزرگ تر جمع شده و آتشی روشن کرده و به این ترتیب شب نشینی ما آغاز شد. به گپ و گفت و بازی و ترانه خوانی پرداختیم، "علی میرحسینی " همسفر مهربان، با نمک و دوست داشتنی، همگی را سورپرایز کرد، با صدای زیبا و تکنیک اصولی خود چند ترانه زیبا خواند، "فرزاد" برایمان دکلمه خواند و آقای "شاه ابراهیمی"نیز با ترانه ای قدیمی، صحنه را پر از احساس کرد.
منقلی زیبا برپا شد، جوجه با چاشنی های خوش عطر در کنار گوجه، فلفل و قارچ کباب شدند. برای آماده کردن و سرو کردن شام خانم های گروه کمک کردند و آقایان نیز در برپایی آتش. پس از صرف شام باز هم موسیقی ملایمی در صحنه بود و عطر گل های شب بو، فضا را پر کرده بود. "داس مه نو" در آسمان نظاره گر ما بود و ما شاد و پر عشق در کنار آتش خاطره سازی می کردیم و ساعاتی به خوشی گذراندیم.
"مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی، خوشه پروین به دو جو"
قبل از نیمه شب بخاری های هیزومی کلبه ها را مهیا کردیم هیزم آن را انباشت کرده که اگر در ادامه شب سرما بیشتر شد آن ها را روشن کنیم و بعد به خوابی عمیق فرو رفتیم. صبح روز بعد با آواز پرندگان مست از خواب بیدار شدیم، از کلبه که بیرون آمدیم منظره زیبایی انتظارمان را می کشید. گل های بهاری شبنم زده، زیر تلألو طلایی خورشید صبحگاهی چشم ها را نوازش می دادند و حسابی حال دل را خوب می کرد.




"وقت سحر است خيز اي مايه ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانـها کـه بجايند نپايند بسي
و آنها که شدند کس نـميايد باز"
برخی از مسافران به همراه لیدر به ورزش و کوهنوردی صبحگاهی پرداختند.خانم های مهربان گروه در آماده کردن صبحانه کمک کرده و املتی لذیذ با قارچ،فلفل سبز و کره در حال طبخ و چای در حال دم کشیدن بود. صبحانه ای با عشق صرف شد سپس کوله بار خود را بسته و سوار بر اتوبوس شدیم و به مقصد ییلاق "کرمون" اقامتگاه خود را ترک کردیم، مسیر بالا دست ییلاق "متش" را در پیش گرفتیم، از پیچ های جاده و گردنه ها گذشتیم و پس از چندین کیلومتر بعد از گذراندن یکی از پیچ های جاده در رو به روی خود یال کوه را پر از گل های صورتی و قرمز دیدیم و حسابی سر ذوق آمدیم، انوار طلایی خورشید صبحگاهی که هنوز تند نشده بود و مایل به گل ها می تابید، شوری بر پا کرده بود. از اتوبوس پیاده شدیم و از مسیر پاکوب و مشخص در میان دشت شقایق ها رفتیم....




"دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد.
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی...
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است...
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد"
پس از گشت در این دشت زیبا و گرفتن عکس های یادگاری مجددا سوار اتوبوس شدیم و با ییلاق و جنگل خداحافظی کرده و در راه برگشت، مسیر ساحل را در پیش گرفتیم. بعد از گذشتن از جنگل زیبای" گیسوم" به ساحل رسیدیم و تا چشم کار می کرد دریا بود...


به پیش روی من، تا چشم یاری می کند، دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
خروش موج، با من می کند نجوا،
که هر کس دل به دریا زد، رهایی یافت. "
گشتی در ساحل زدیم و عکس های یادگاری گرفتیم سپس مسیر هتل "معین" فومن را در پیش گرفته و موسیقی آرامش بخشی گوش دادیم.
ناهار را در این هتل صرف کرده سپس در مزرعه چای کنار هتل عکسی به یادگار گرفتیم.


با موسیقی شاد، با رقص و پایکوبی تا امامزاده هاشم پیش رفتیم سپس برای خرید سوغات توقف کرده و دمنوشی دلچسب برای ادامه مسیر دم کردیم.
در مسیر امام زاده هاشم تا قزوین به بازی های گروهی در اتوبوس پرداختیم، ابتدا بازی "دابسمش" که برنده آن "علی میرحسینی"بود و و بعد از آن پس از توقفی کوتاه و صرف بستنی، به بازی مهیج با بادکنک پرداختیم که برنده آن کسی نبود جز "علی نورایی".
پس از غروب خورشید بود که کم کم سفرمان رو به پایان بود و دل کندن از یکدیگر سخت. با این حال با آرزو های خوب برای یکدیگر و امیدوار بودن به دیدار در سفر های آینده، به مقصد خود رسیدیم و به این ترتیب سفری دیگر پایان یافت.


اردلان بهرامی - 18 خرداد 98

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

زمان ایجاد صفحه: 0.206 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum