clear

سفرنامه تور ویستان و بره سر مورخ 1398/03/31

3 هفته 5 روز گذشته - 3 هفته 3 روز گذشته #2207 توسط راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
سفرنامه تور ویستان و بره سر
مورخ: 1398/03/31
راهنما: الهام رهگذر


می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا بروی و برگردی تا پیر بشوی، یا طور دیگری هم می شود زندگی کرد؟
آن طورِ دیگر شاید برای همه متفاوت باشد، اما در بین آنها قطعا کسی که صبحگاه جمعه وقتی هنوز مریخ و مشتری در آسمان می درخشند ، کوله ای بر میدارد و بیرون می زند خیلی متفاوت است.
فرق دارد چون او از ناشناخته های دنیا نمیترسد .از اینکه کنار فردی بشیند که تا بحال ندیده، مسیری که هرگز نرفته یا غذایی که هرگز نخورده...
راحت ترین کارها در دنیا همان کارهایی ست که خوب بلدیم و خوب هم انجامشان می دهیم .
و ما ۴۶ نفر دنبال راحتی نبودیم ...
صبح جمعه ساعت ۵ در زورق کاپیتان نجفی با هم همراه شدیم تا ببینیم و بشنویم و بشناسیم.
موسیقی ملایمی پخش کردیم تا پیش از صبحانه و طلوع خورشید کمی دوستان استراحت کنند .اما گویا این سفر دوست داشت کمی قلقلکمان دهد .ماشینی رد شد و بوق زنان اشاره به لاستیک کرد .
بله ،پنچری لاستیک!
اما پیچ های چرخ ناسازگار بودند و باز نشدند...آرام از کنار اتوبان رفتیم تا روبروی رستوران رسیدیم .قرار شد از زیر گذر برویم برای صرف صبحانه ..
آب باران زیر پل جمع شده بود .زیاد نبود اما برای خیس نشدن کفش ها سنگها را چیدیم و دوستان یکی یکی رد شدند .
جالب نیست؟
هر جمعه صبح بیدار میشدیم و طبق روال ،صبحانه و بعد هم کارهای عادی تعطیلات...
اما این جمعه با هیجان رفتیم تا در رستوران از صبحانه رنگارنگ آماده لذت ببریم .
بعد از صرف صبحانه منتطر شدیم تا آقا فرشاد خبر درست شدن لاستیک را بدهد اما گویا خواب صبح جمعه ی مکانیک های ماشین سنگین، سنگینتر از این حرفها بود و تا ساعت ۱۰ تعویض لاستیک وقت گرفت .
در طول این مدت دور هم نشستیم و دوستان یک به یک برای معرفی خودشان آمدند و گفتند که دوست دارند به کجا سفر کنند .
ماهان کوچولوی دوست داشتنی به ژاپن چون شمشیر زیاد دارد و سینای طبیعت دوست و پرانرژی هم به ایتالیا...
و شنیدیم از جاذبه های زیبای ایران عزیز.
آقا مجتبی با صدای گیرا و زیبایش چند ترانه برایمان خواند و همه را سر ذوق آورد.و متوجه شدیم عزیزان فرهنگی زیادی همراه ما هستند و استادی و دانشجویانی ...
چه جمع خوبی! خدا رو شکر
دوباره حرکت کردیم به سمت روستای ییلاقی بره سر...
شادی و رقص مسیر کلی انرژی و شور به همه القا کرد.
درفک، سبز و استوار مغرورانه خودنمایی و آدم را به چالش صعود دعوت می کرد.
مسیری پر پیچ و خم اما زیبا !


تا به مرکز بخش خورگام ،روستای بره سر رسیدیم .مینی بوسها منتظرمان بودند تا ما را به دیدن یکی از انواع نادرترین گلها ببرند .
آفتاب ظهرگاهی انوار طلاییش را بر کوهها و باغها پهن کرده بود .ولی خنکی ملایمی صورتمان را نوازش می داد .به فضای محصور سازمان محیط زیست برای حفاظت از سوسن چلچراغ رسیدیم .مسافران زیادی برای تماشای این گل زیبا و کمیاب که فقط چند هفته مهمان منطقه است، آنجا بودند .خوشبختانه مسیر ورود و خروج مشخص بود و بندهای نازکی گلها را از آسیب برخورد حفظ می کردند .

داماش را با آب معدنیش همه میشناختند و حالا با سوسن چلچراغ:


این عروس سفید که می گویند شبها می درخشد!
دوباره مینی بوس و آهنگ محلی تا برسیم به دریاچه ای در دل کوه و کنار دشت ...دریاچه طبیعی ویستان .




زیر اندازها را پهن کردیم و دوستان ناهارشان را میل کردند .آقا فرشاد و برادران میروکیلی به دنبال هیزم رفتند و آقا احمدرضا بساط آتش را راه انداخت.


صدای پرندگانی چون کبک و بلدرچین ،بوی خوش خاک و سبزه، سوسوی آفتاب از لابلای درختان راش با بوی هیزم سوخته خستگی را از تن بدر می کرد.کتری سیاه داغ میشد تا ما را با چای آتیشی دلگرم نماید.




این سپید سربلند
این نشانه شکوهمند
این که تا هنوز و تا همیشه
با زلال آسمان
گرم گفتگوست

زندگی همین
بچه‌های کوه و دره
این هماره مردم نجیب

زندگی همین هوای حیرت است
آن جوانه ای که چشم بسته
بی قرارِ فصل فرصت است

این اشاره
این بنفشه ای که می‌رسد
آن بهانه ای که بر بنفشه
تاب می‌دهد

زندگی همین تبسم طبیعت است

بعد از صرف چای کنار دریاچه رفتیم عکسهایی به یادگار در کنار هم ثبت کردیم .


و نوبت مسابقه طناب کشی بود...


دو گروه ایستادند و بازی شروع شد.چقدر در این چند ساعت دوستیهای عمیق شکل گرفت .صدای خنده ها و فریادها محیط دریاچه را فرا گرفته بود .
چه زیباست این آشناییها و همدلی ها در مدتی کوتاه ...سوار بر رخش های کوچک شدیم تا برسیم به میدان بره سر و نزد کاپیتان نجفی و اتوبوس .


روبرویمان کوه بود و دشت بود و عظمت خلقت پروردگار...
این بار مسیر با همه پیچ ها و خم هایش مانع شادی و پایکوبی دوستان نشد و این خود دلیلی بر انرژی مثبت همراهانمان بود .
غروب همیشه زیباست و آنجا از میان کوهها تماشایی تر...




رودبار توقفی داشتیم برای خرید زیتون و سوغات و نماز و بعد از حرکت مسابقه جذاب دابسمش شروع شد .آهنگهایی شاد و همراهی همه، جوی دوست داشتنی حاکم کرد.داوران امتیاز دادند و علی نورانی با اجرایی عالی پیشتاز شد .بعد یک کلاغ چهل کلاغ که با البرز من شروع و در انتها با ماهی تمام شد !
مسابقه سفر اولی های البرز من هم با ثبت خانم طباطبایی انجام شد تا امیدوار باشیم دوستانمان را دوباره خواهیم دید .
و بعد استراحت و آرامش تا دوستان کمی به لحظات شیرین سفر فکر کنند و برخی هم چرتی بزنند .
وارد شهر کرج شده بودیم ،صدای خنده ها می آمد و ما خشنود از این نوا،که نشانی از رضایت عزیزان داشت .
انتهای سفرهای دوران مدرسه می خواندیم:
رسیدیم و رسیدیم
کاش که نمی رسیدیم
تو راه که ما خوش بودیم
سوار لاک پشت بودیم
هر چند باید رسید و جدا شد ، اما خاطراتی را در مخزن ذهنمان ثبت کردیم با چهر هایی مهربان و شاداب و دلهایی صبور...
سپاسگزارم از همراهی خوب آقایان فرشاد رباط جزی و احمدرضا هاشمی و صبوری عزیزان همسفر .
زندگی سفری ست بی پایان ...
و پایان هر سفر
آغاز راهی ست تازه در این سفر.

سفر دریاچه ویستان به وقت آخرین روز بهار هزار و سیصد و نود و هشت
الهام رهگذر

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

زمان ایجاد صفحه: 1.172 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum